نقد یک رمان
سلام...
بعد مدت ها دو باره رفتم سراغ رمان خوندن کسایی که منو می شناسن می دونن خدا نکنه من بی
افتم رو دور رمان خوندن تا چشمامو کور نکنم و رمان رو تموم ... ول کن نیستم ![]()
متاسفانه هیچ کدوم از ابجی هام اهل رمان خوندن نیستن و منم که بد جور غرق میشم تو رمان
واقعا احتیاج دارم با یکی در باره اتفاقای توی داستان حرف بزنم و به نوعی خودمو تخلیه کنم .
این رمانم مثل اغلب رمان چند صفحه اولش تکراری بود ماجرای شکست عشقی دختری با اسم
کیانا و اتفاقای بعدی که براش می افته و زندگی اش از این رو به اون رو میشه ![]()
اول یه شرح کلی و بعدشم نظرات شما دوستان گلم ![]()
اسم رمان : همسایه من
نویسنده :شایسته بانو
شرح مختصر :کیانا ۲۴ ساله اهل شیراز دانشجوی فوق معماری یه روز از خواب پا میشه می بینه
نامزدش اس داده که اره من رفتم برای همیشه بای ![]()
خلاصه خلاصه خلاصه ....زخم زبون .. اشک ..نفرین ....افسردگی ....تا اینجاش تکراری بود تا اینکه میره
تهران برای ادامه درس هاش اونجا تو یه شرکتی مشغول میشه که ریسش اقای مجد همسایه روبروشه
و یه سری اتفاقای جالب انگیز می افته و اخرش این دو تا با هم مزدوج میشن البته بعد کلی قهر و دعوا
یه چیزی تو این رمان بود که منو تا سر حد دیونگی عصبی کرد این بود که از نظر من مجد یه ادم روانی
بوده که باید تحت نظر روانپزشک و دامپزشک تحت درمان باشه ولی نویسنده نمی دونم چرا دوست
داشت همش از اون یه بت بسازه خدای زیبایی خدای تیپ خدای پول خدای سواد خلاصه همه چیز
در حد تیم ملی
من حسود هستم قبول ولی خداییش خیلی اغراق امیز بود
وقتی میگم روانی بود نگو نه مثلا یه نمونه از کاراش رو بگم
این اقای مجد خوشتیپ که وقتی تو
خیابون راه میره دخترا و زنا از کنارش رد میشن غش می کنن
قبل ازدواج با کیانا کلی دوست
دختر داشته و هر شب یکی رو می اورده خونه و کیانا هم که همسایه روبروش بوده همه رو می دیده
و خبر داشته اون وقت شب عروسی خاله کیانا که دست هند جیگر خوارو از پشت بسته میاد زیر اب
اون طفلک رو بزنه میره دم گوشش میگه اره فلانی قبلا نامزد داشته اون وقت اقا چنان رفتاری می کنه
چنان پرخاشی می کنه چنان خر بازی در میاره که هر کی دونه فک می کنه کیانا طفلک لابد چه گناه
بزرگی انجام داده ![]()
جون من برو خودت بخون ببین این مجد چقدر ادم بی شعوریه چقدر روانیه چقدر الاغه البته کیانا هم از
اون بد تر اگه نه که نمی رفت دنبال همچین ادمی ![]()
حالا نوبت کیانا شد .... از اول داستان بد بخت یه چشمش اشک بود یه چشمش خون قبل ازدواج
یه جور مجد رو تحمل می کرد بعدش یه جور ...نوسنده تا جایی که تونست این بد بخت رو خوار و حقیر
و ذلیل کرد این قد خردش کرد کوچیکش کرد هنوزم از رو نرفت می گفت ولی من دوسش دارم![]()
یه نمونه از بلاهایی که سر کیانای بد بخت اورد این بود شب عروسی رفت بیرون وقتی اومد چنان مست
بود که به زور به اون بد بخت تجاوز کرد و تازه صبح اصلا یادش نبود چی کار کرده و می گه تو ناقص بودی
حتما با نامزد قبلی ات .... اره .....![]()
به نظرم این رمان به دسیسه از طرف اقایون بوده تا کلا جنس زن رو با اسفالت کوچه یکی کنن و هر کاری
دلشون خواسته و هر عقده ای که تو دلشون بوده تو این رمان اورده بودن ![]()
فک نمی کنم کسی باشه همچین رفتار هایی باهاش بشه و بعد بگه من هنوزم دوسش دارم![]()
قضاوت بعهده خودتون البته تا وقتی رمان رو نخونید نمی تونید قضاوت درستی بکنید خوشحال میشم
اگه در حد همین توضیحاتم نظر خودتو رو بنویسد .
حرف اخر : اگه مثل من جنبه رمان خوندن نداری و زود قاط می زنی یا اصلا رمان نخون یا اول هر چی
شکستنی هست به شعاع سه متر از دورو برت دور کن دوما یه پارچ گنده گل گاوزبون کنارت بذار چون
خیلی بهش احتیاج پیدا می کنی ![]()
شاد باشید ....








